
این یکی از صحنه های خوب فیلم است. وقتی شش ماه از عشقت دور بوده ای، برای پر کردن جاش با کس دیگری این لحظه های خالی را پر کرده ای، حالا داری زیر آب به او نگاه می کنی و تصویرهایی از خاطرات زیبای گذشته از جلوی چشمت می گذرد. آب چیزهایی را می شوید، چیزهایی را نه.
Like Crazy (2011)
a film by Drake Doremus
"... انسان سرنوشتش را انتخاب نمی کند. سرنوشت او را انتخاب می کند. این اساس دیدگاه جهانی درام یونانی است. و مفهوم تراژدی به گفته ارسطو به طرزی کاملا طنزآمیز نه از نقطه ضعف قهرمان، که از توانایی های مثبت او ناشی می شود. می دانی مقصودم چیست؟ آدم ها نه به خاطر ضعف هایشان بلکه به خاطر فضایلشان عمیق تر در تراژدی غرق می شوند. ادیپ شاه سوفکل یک نمونه عالیست. اودیپ نه به خاطر تنبلی یا بلاهت، بلکه به خاطر شجاعت و صداقتش، در تراژدی غرق می شود. بنابراین طعنه ای اجتناب ناپذیر حاصل می آید."
کافکا در کرانه - هاروکی موراکامی - ترجمه گیتا گرکانی - نشر کاروان
نشسته بود کنار مجسمه ی فلزی که کتاب می خواند. دست هایش را گذاشته بود روی زانوهایش. اگر عکس همراهش بود حمیرا را نشانش می داد که آفتاب خورده بود توی چشم هایش و فاطمه را بغل کرده بود. لباس های تمیز تن همه شان بود. کاپشن های نو و تمیز با موهای شانه کرده. ر.سری حمیرا همانی بود که پارسا رفتنی برایش از مغازه ی بغل آموزشگاه خریده بود. لنگه اش را همان قهوه ای و سبز و مشکی را خریده بود برای زنش. مال حمیرا سبز و صورتی و طلاعی بود.
داستان دسته گل از کتاب پیراهن پر – پگاه ایرجی – انتشارات آگه
چه می توانم بگویم؟ که مثلن این جا خانه ی من است؟نه، من خانه ای ندارم، سقفی نمانده است. دیوار و سقف ِ خانه ی من همین هاست که می نویسم، همین طرز نوشتنِ از راست به چپ است، در این انحنای نون است که می نشینم. سپرِ من از بلایا سرکش ک یا گ است.
داستان "نیروانای من" – هوشنگ گلشیری
بلند شدم و رفتم دستشویی. بدم می آمد که خودم را در آینه تماشا کنم، افسردگی دیدم و شکست. دو تا کیسه ی سیاه ِ گود افتاده زیر چشم هایم بود. دو چشم ِ ریز وحشت زده، چشم های موشی که گربه ای عوضی به دامش انداخته. گوشت تنم انگار زنده نبود. به نظر می رسید از این که جزئی از من است حالش به هم می خورد. ابروهایم به سمت پایین تاب برداشته بودند. پیج خورده بودند. به نظر می رسید مجنون شده اند. موهای ابروی مجنون. افتضاح بود. قیافه ام وحشتناک بود. حتا شکمم هم آمادگی ِ کار کردن نداشت. یُبس بودم. رفتم طرف توالت که بشاشم. درست نشانه گرفتم، ولی باز هم از کنار ِ توالت ریخت روی زمین. سعی کردم دوباره نشانه بگیرم، ولی این دفعه ریخت روی نشیمن ِ توالت که یادم رفته بود برش دارم. چند تکه کاغذ توالت کندم و همه جا را تمیز کردم. دستمال را توی توالت انداختم و سیفون را کشیدم. رفتم طرف ِ پنجره و بیرون را نگاه کردم و دیدم که یک گربه در حال ِ ریدن روی پشت بام ِ همسایه است. بعد برگشتم، خمیردندان را پیدا کردم و لوله اش را فشار دادم. زیادی بیرون آمد. از روی مسواک سر خورد و تلپی افتاد توی روشویی. سبز بود. شبیه یک کرم سبز بود. انگشتم را تویش فرو کردم و مقداری اش را دوباره روی مسواک گذاشتم و شروع کردم به مسواک زدن. دندان ها. عجب چیزهای وحشتناکی بودند. مجبور بودیم که بخوریم، بخوریم و باز هم بخوریم. همه مان نفرت انگیز بودیم. سرنوشت ِ همه ی ما همین بود که کارهای حقیر ِ کثیف مان را ادامه بدهیم. بخوریم و بگوزیم و بخارانیم و لبخند بزنیم و در روزهای تعطیل مهمان دعوت کنیم.
عامه پسند – چارلز بوکفسکی – ترجمه ی پیمان خاکسار – انتشارات چشمه
بار دوم، تقریبن ده روز بعد در کافه ی دیگری نزدیک ِ دانفر روشرو دیدمش. پاریس شهر بزرگی است، ولی فکر می کنم بشود یک نفر را چند بار دید، آن هم در جاهایی که شخت تر به نظر می رسد: توی مترو، بلوارها ... یک، دو، سه بار. انگار تقدیر – یا تصادف – سماجت می کند و می خواهد ملاقاتی ترتیب دهد و زندگی تان را سمت مسیر تازه ای هدایت کند؛ ولی معمولن شما به این ندا جواب نمی دهید. از کنار ِ آن چهره می گذرید، او برای همیشه ناشناس می ماند و شما احساس آرامش می کنید و هم سرزنش.
تصادف شبانه – پاتریک مودیانو – ترجمه ی حسین سلیمانی نژاد – انتشارات چشمه
از فروشگاه فرودگاه یک بطری ودکای روسی خریدم. یک رمان هم از مغازه ی کناری اش خریدم. رمانی از المور لئونارد. یک لحظه درنگ کردم. دلم خواست یک چیز خوب برای خودم بخرم اما بعد فکر کردم که نه، تو دیگر لازم نیست به این چیزها فکر کنی.
همان احساس در مغازه ی ساندویچ فروشی به من دست داد. دختری که روپوش سبز پوشیده بود از من پرسید روی ساندویچم کره بگذارد یا نه. دهانم را باز کردم تا بگویم نه، اما گفتم:"حتمن!".
"نمک چه طور؟"
گفتم: "بله، زیاد."
وقتی دید لبخند می زنم پرسید:"شما رژیم داشته اید؟"
"تقریبن"
گفت:"به نظر من آدم سالمی هستید، مردی مثل شما احتیاج به رژیم نداره."
فکر کردم راننده ی لیموزین راست می گفت. بیشتر مردم خوبند.
صندلی ام کنار پنجره بود، معمولن روی صندلی کنار راهرو می نشستم تا برای رفتن به دست شویی راحت باشم، اما این بار می خواستم همه چیز را ببینم، می خواستم شهر را که زیر پایم ناپدید می شد ببینم. شهر من، خانه ی من، آن جا نزدیک ِ ردیف خانه های نزدیک ِ پارک بود. آن جا محله ی قدیمی من است. جایی که در شب های مه آلود جشن هالووین برای گرفتن ِ شکلات در ِ خانه ها را می زدم، روی برف سورتمه سواری می کردم و گناه های کوچک مرتکب می شدم.
شبی عالی برای سفر به چین – دیوید گیلمور – ترجمه ی میچکا سرمدی – انتشارات چشمه
" در فوریه 1948، کلمنت گوتوالد ، رهبر کمونیست ، در پراگ بر مهتابی قصری باروک قدم گذاشت. رفقا گوتوالد را دوره کرده بودند ، و کلمنتیس در کنارش ایستاده بود . دانه های برف در هوای سرد می چرخید ، و گواتوالد سر برهنه بود . کلمنتیس دلسوزکلاه پوست خز خود را از سربرداشت و آن را برسرگوتوالد گذاشت.
بخش تبلیغات حزب صدها هزار نسخه از عکس آن مهتابی را چاپ کرد . گوتوالد با کلاه خزی بر سر، و رفقا در کنار، با ملت سخن می گوید.
چهار سال بعد کلمنتیس به خیانت متهم و به دار آویخته شد . بخش تبلیغات بیدرنگ او را از تاریخ محو کرد ، و البته چهره او را هم از همه عکس ها در آورد . از آن تاریخ تاکنون گوتوالد تنها بر مهتابی ایستاده است . آنجا که زمانی کلمنتیس ایستاده بود فقط دیوار لخت قصر دیده می شود . تنها چیزی که از کلمنتیس باقی مانده ، کلاه اوست که همچنان بر سر گوتوالد مانده است ."
برگرفته ازکتاب کلاه کلمنتیس نوشته ی میلان کندرا

به گمانم تا حدی کنجکاوی تا بدانی چه کسی هستم، اما من یکی از آنهایی هستم که نام ثابتی ندارند. نامم به تو بستگی دارد. فقط هر جور که به ذهنت میرسد صدایم کن.
هر وقت دربارهی چیزی که مدتها پیش اتفاق افتاده فکر میکنی: کسی از تو سؤالی میپرسد و تو جوابش را نمیدانی.
این نام من است.
شاید باران خیلی شدیدی میبارید.
این نام من است.
یا داشتی چیز خوبی میخوردی و در یک لحظه فراموش کردی چه میخوردهای،اما هنوز میخوردی،میدانستی که خوب بود.
این نام من است.
شاید حول و حوش نیمه شب بود و آتش مثل یک زنگ در درون اجاق به صدا درآمد.
این نام من است.
یا وقتی آن دختر چیزی به تو گفت که حالت بد شد. میتوانست این حرفها را به کسی دیگر گفته باشد: هر کس که با مشکلاتش بیشتر آشنا بود
این نام من است.
در قندِ هندوانه - ریچارد براتیگان – ترجمه ی مهدی نوید – انتشارات چشمه
-----
پی نوشت: دوباره به براتیگان خوانی افتاده ام این روزها
امروز صبح در زدند. از نحوهی در زدنش میشد بفهمم که چه کسی اس. و از پل که رد میشد صدایش را شنیده بودم.
از روی تنها تختهیی رد شد که سروصدا میکرد. همیشه از روی آن رد میشد. هیچ وقت نتوانستهام از این قضیه سر در بیاورم. خیلی فکر کردهام که چرا همیشه از روی همان تخته رد میشود، چه طور هیچ وقت اشتباه نمیکند، و حالا پشت در کلبهام ایستاده بود و در میزد.
جواب در زدنش را ندادم. فقط چون دوست نداشتم. نمیخواستم ببینمش. میدانستم برای چه آمده و برایم اهمیتی نداشت. دست آخر از در زدن منصرف شد و از روی پل برگشت، و البته از روی همان تخته رد شد: تخته بلندی که میخهایش ترتیب درستی ندارد. سالها پیش ساخته شده و هیچ راهی برای تعمیرش وجود ندارد. و بعد رفت، و تخته بیصدا شد. میتوانم صدها بار از روی آن پل رد شوم، بی آن که پایم را روی تخته بگذارم. اما مارگریت همیشه از روی آن رد میشود.
در قندِ هندوانه - ریچارد براتیگان – ترجمه ی مهدی نوید – انتشارات چشمه
وقتي رسيديم در خم روبهرو زني سوار بر دوچرخه میگذشت. هنوز هم میگذرد، با بالاتنهای به خط مايل، پوشيده به بلوز آستين كوتاه سفيد. ركاب میزند و میرود و موهايش بر شانهای كه رو به درياست باد میخورد و به جايي نگاه میكند كه بعد ديديم، وقتي كه زن ديگر نبود، خياباني كه به محاذات اسكله میرفت و بعد به چپ میپيچيد تا به جايي برسد كه هنوزهست، اما نشد كه ببينيم. زن رفته بود. تقصير هيچ كداممان نبود كه ديگر نديديمش، گرچه وقتي ديدم كه نيست فكر كردم كه شيرين به عمد نگذاشت. بااین همه هنوز میبينمش كه گوشهي بلوزش باد میخورد. شلوارش كتان مشكي بود. صندل این پايش را هم ميبينم كه بند پشت پايش را نبسته است. پا میزند و صورتش را راست رو به باد گرفته است و میرود. يك لحظه كنار پياده روایستاديم تا شيرين پياده شود و سيگاري براي هر دوتامان بگيرد و من فقط فرصت كردم يك بارهم بالاتنهي خم شده و سر برافراشته رو به بادش را با موهاي خرمايي بر متن آبي و آرام دريا ببينم.
داستان نقشبندان از مجوعه داستان دست تاریک دست روشن- هوشنگ گلشیری- نتشارات نیلوفر- چاپ دوم 1378
گفت: «می دنی، ریموند، وقتی می روی پارتی و می رقصی، شاید یک رقص آهسته، و تو با کسی باشی که واقعن می خواهی، این طور که می گویند به نظرت می آید که بقیهی سالن محو شده، اما این طور نیست. هیچ این طور نیست. خوب می دانی که کسی به پای طرف مقابلت نمی رسد. با وجود این ... خب همهی آن آدمهای دیگر در جاهای دیگر سالن هستند. تنهایت نمی گذارند. مدام داد می کشند، دست تکان می دهند و کارهای احمقانه می کنند، فقط برای جلب توجه تو.«آهای، چطور می توانی به این قانع باشی؟ می توانی بهترش را پیدا کنی! این جا را نگاه کن!» انگار مدام بلند بلند از این حرفها می زنند. این است که همه چیز خراب می شود. نمی توانی آرام با طرف مقابلت برقصی. می فهمی چه می گویم، ریموند؟»
از داستان "چه بارانی باشد، چه آفتابی" از مجموعهی "شبانه ها" - کازوئو ایشی گورو – ترجمهی خجسته کیهان